ع ش ق
|
باز دل نامهربانی می کند یاد ایام جوانی می کند تا که شیدایم نماید ، دزدکی با دو چشمانم تبانی می کند گوییا باور ندارد پیری ام کین چنین جفتک پرانی می کند باز می لرزد زتیر یک نگاه می کشد در کوچه های سینه آه بی اراده می روم دنبال او گرچه می دانم که باشد کوره راه هیچ کس در کوچۀ بن بست نیست جز من و دل با دوتا چشم سیاه گرچه چشمش بادۀ خَمــّار بود با نگاهش هردلی بیمار بود بوی عطرش خوش تر از بوی بهار هر گلی زیبا به پیشش خوار بود لیک بهر من در این ایام عمر گل نبود او بلکه تنها خار بود هی زدم بر دیده و دل با عتاب من کجا و این دوچشم پر شراب؟ کور گردی دیده ، دل پرخون شوی تا نگردانید کامم را خراب زیر لب « جاوید» نجوایی نمود: خوب کردی نقشه هاشان را بر آب |
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم شهریور ۱۳۸۹ ساعت ۱۱:۱۴ ق.ظ توسط رمضان پور امیردهی
|
ديرگاهيست که تنها شده ام